قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو
شاید این کار روزگار است که یکراست بیاید و همبازی ات را بگیرد و ببرد .... آنچنانکه دهان همه باز بماند .... شاید....
اگر بهار مال ما باشد و خزان مال شما
بگذار صادقانه بگویم سلام .... حال شما؟! آیا تنها خداوند برای بنده خویش کافی نیست؟
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز آب اگر نیست نترسید که در قافلمان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز خداحافظی را دوست دارم
چون پس از آن تو میروی ، اما بعد دلت نمی آید ، برمی گردی و سلام میکنی! ترجیح می دهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا این که در مسجد بنشینم و به
کفشهایم فکر کنم. |